پدر جان روزت مبارک
منو اونجا فراموش نکن

پدر جان روزت مبارک
منو اونجا فراموش نکن

هميشه اينگونه بوده است كسي را كه خيلي دوست داري .. زود از دست مي دهي پيش از آنكه خوب نگاهش كني مثل پرنده اي زيبا بال مي گيرد و دور مي شود هنوز بعضي از حرفهايت را به او نگفته بودي هنوز همه لبخندهاي خود را به او نشان نداده بودي هميشه اينگونه بوده است كسي را كه از ديدنش سير نشده اي زود از دنياي تو مي رود وقتي به خودت مي آيي كه حتي ردي از او در خيابان نيست ....
: نمي دانم بايد چگونه نوشت حتي ديگر قلم هم ياريم نمي دهد. فضاي فکرم رو هواي دوري تو مسموم کرده است . قلبم را از دست داده ام تخبل هم نفس هاي آخر را مي زند، مرغ خيالم ديگر نمي تواند به افق هاي دور پر بکشد ،به اوج آسمان ها به عالم رويا ها ، چون ديگر رويايي نيست يه حقيقت محض يه پايان تلخ....
خيلي حرف هاي ناگفته هست که در اين سينه پر از اندوه در کوچه هاي تاريک شب هاي تنهايي من هنوز پرسه مي زند به اين اميد که روزي شايد راهي به سوي روشنايي بيابد ولي ...
کاش هرگز کسي را در اين دنياي بي رحم دوست نمي داشتم تا از پس فرداهاي نا معلوم رفتنش را به انتظار بنشينم، کاش کبوتر سپيد قلبم را چون قاصدي شتابناک در اين ظلمات عشق به سوي او پرواز نمي دادم تا خسته و زخمي به سوي من باز آيد. کاش هرگز تو را نديده بودم و صد ها اي کاش هاي ديگر ...
آري اين است بازي تلخ سرنوشت ...!!!!
آري روزگار با تمام خوشي ها و ناخوشايندي هايش سپري مي شود هر روز خورشيد طلوع مي کند ، هفته ها مي آيند، ماه ها سپري مي شوند و گاه نيز سالها مي گذرند ولي تنها کولي باري از خاطرات بر دوش هاي خسته باقي مي ماند. خاطراتي که هر لحظه براي تو زنده اند تو با آنها نفس مي کشي ، زندگي مي کني اکنون قسمتي از وجود تو اند ، خاطراتي که روزگاري مي خواستي کاخ هاي آرزوهايت را برگردن آنان بي افکني و امروزهايي را که روزگاري فرداهايت بود از بلنداي آن به نظاره بشيني. اما کنون از پس فرداهايي که امروز تو اند، به آن کاخ ها مي نگري و جز خرابه چیزی نمی بینی.