تبليغاتX
برای پدر شهیدم :: پنجره ای به خلوت خدا
برای پدر شهیدم
پنجره ای به خلوت خدا
 

من صبورم به خدا ............

به خد ا دست خودم نیست اگر می رنجم

یا اگر شا دی زیبای شما رو به غم غربت چشمان خودم می بندم

من صبورم اما .. ... .

اما .. این بغض گران صبر نمی داند چیست ؟؟؟؟؟؟

 

پدر جان سلام

من تو این مدت خیلی دلم می خواست بیام اینجا و برات بنویسم اما رفته بودم مسافرت خودت که می دونی از طرف مدرسه رفته بودم با بچه ها اصفهان یادته رضایت نامه اش رو خودت امضا کردی بهم گفتی داری می ری یادت نره برام گز بیاری. بابا برات گز آوردم اما نبودی که بهت بدم اونجا همش منتظر بودم شما زنگ بزنی باهام صحبت کنی یادته پارسال که رفته بودم اردو تلفن که می زدم شما کلی می خندیدی می گفتی برات سوغاتی بیارم حالا چی شده پس من که اونجا به فکرت بودم چرا شما به فکرم نبودی که زنگ بزنی برام؟

باشه اشکالی نداره اما من یه جعبه گز برات خریدم می خوام بیارم سر خاک اینقدر دوست داشتم وقتی میام خونه شما رو هم بوس کنم مگه همیشه که من تنها می رفتم مسافرت شما از پله ها نمیومدی پایین که منو ببینی پس کجاییییییییییییییییییی

راستی بابا نظرای دوستامو خوندی همشون دلشون واسه من می سوزه اما نمی دونن که من هنوزم که هنوزه یه بابایی دارم که ...

اصلا بی خیال من هر وقت میام اینجا بنویسم همش دارم از خودم می گم پس چرا شما جواب نمی دی چرا از خودت نمی گی بابایی جون یادته 2 هفته آخر که پیشم بودی یه روز بعد از ظهر که کسی خونه نبود بهم گفتی چقدر باباتو دوست داری مرضیه جان ؟ خیلی تعجب کردم این چه سوالی بود خجالت کشیدم گفتم خوب معلومه خیلی شما گفتی نه بگو چقدر روم نشد بگم باباجون شما همه دنیای منی بازم گفتم خوب این چه سوالیه من خیلی دوستون دارم شما هیچی نگفتی و زل زدی تو چشمام ای کاش بهت می گفتم که چقدر دوستت دارم شاید اگه می دونستی با رفتنت منم می رم از پیشم نمی رفتی.

بابا امروز پنج شنبه است نمی دونی چقدر دلم گرفته منتظرم بعد از ظهر بیام پیشت راستی برات یه سنگ خوشگل انداختیم خیلی قشنگه یه شعر قشنگ هم روش نوشتیم دفعه بعد حفظ می کنم برات می نویسم راستی عکستم روش هست چشمات از همیشه قشنگ تر شده .

خوب دیگه بسه من فعلا برم اما بابا یادت نره منو با دوستامو اونجا فراموش نکن برامون دعا کن خودت که می دونی دنیا چه جوری بود از این بد تر هم می شه پس ما رو فراموش نکن بهت احتیاج دارم خیلی.

فعلا

سهم من از شب

شاید

همان ستاره ای باشد

که همیشه پنهان است

همیشه

همیشه

همیشه

و یا به قول قاصدکها

ستاره ی من

همان است

که پیدا نیست .

پیدا نیست یا پنهان چه فرقی می کند ،

درد این است که نیست که نخواست باشد . همین

|+|
نوشته شده توسط دخترت در پنجشنبه بیست و نهم تیر 1385 و ساعت 9:48
پدرم شهید شد 

 

پدرم سلام

پدر جان اومدم اینجا باهات درد دل کنم   آخه می دونی چی شده؟

دختر کوچولوت تنها شده به خدا بابا جون من هنوز منتظرتم من هنوزم که هنوزه باورم نمی شه.

بابایی جونم چطوری بهت بگم خودت که می دونی اینجا نمی ذارن من برات گریه کنم وقتی می یام سر خاکت همش بلندم می کنن  اما من تو رو لایق سجده زدن می دونم باباجون خاک مزارت قابل سجده کردنه

بابا جونم نمی دونی وقتی سرمو می ذارم رو خاکت چه حالی پیدا می کنم باور کن بوی عطرت رو خاکت هست من احساس می کنم .

بابا جونم امشب چراغ شب هایم خاموش است مهتاب شبانه ام به خواب رفته آسمان بی ستاره ام ابریه و چشمه ی چشمانم پر از اشک دلتنگیه دلتنگ تو ام بابا جون مگه خودت نمی گفتی منو خیلی دوست داری دختر کوچولوتو تنها گذاشتی بابا جون به این زودی آره؟؟؟

اومدم اینجا به همه دوستام خبر بدم که بابام شهید شد بابایی جونم دیگه رفته دیگه نمی تونم به کسی بگم بابایی جون...

خدایا تو خودت می دونی که چقدر بابامو دوست دارم پس بهم بقبولون که دیگه تنها شدم .

بچه ها  پدرم جانباز شیمیایی بود 21 سال درد و رنج کشید این آخر  سری ها خودشم  دلش واسه هم رزم هاش تنگ شده بود آخی الهی من فداش بشم آخرین بار کلی  صداش زدم اما جوابی نداد من بهش آب دادم خورد خوشحالم کرد فکر کردم حداقل الان می فهمه که مرضیه پیششه

ای خداااااااااااااااااا

در کوچه باغ بی کسی ام باز دلتنگ تو ام بابا جون دلتنگ یه پرنده ی مهاجر الان درست هشت روزه که بابا یی جونم رفته پیشه شهدا رفته پیش دوستاش دخترشو تنها گذاشته .

باشه بابا جون ولی اونجا یه وقت دلتنگی نکنی ها منم قول می دم اینجا مراقبه مامان باشم  قول می دم هر هفته بیا م گلزار شهدا پیشت  میام باباجون می یام برات همه چیرو تعریف می کنم .

راستی بابایی جونم اونجا تو بهشت منو هم دعا کن .

ولی تو رفتی تو رفتیو مهر در دلم پژمرد. 

باباجون فقط یه چیز دیگه می خوام بگم واسه دوستامم دعا کن .

من از این به بعد می یام اینجا برات نامه می نویسم  تو هم بیا اینجا بخون الهی مرضیه فدات شه باباجون دیگه دارم دیوونه می شم دیگه اشکام خشک شدن تا میام گریه کنم می گن بسه عزیزم بابات جاش خوبه بابات راضی نیست تو گریه کنی

بابا جون خسته شدم بیام کجا گریه کنم

من که می دونم جات خوبه خودت می گفتی جای شهید ها بهشته بابا جون فقط واسم دعا کن دیگه نمی تونم بنویسم.

 

خاحافظ بابایی جونم

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

|+|
نوشته شده توسط دخترت در سه شنبه ششم تیر 1385 و ساعت 16:20