تبليغاتX
برای پدر شهیدم :: پنجره ای به خلوت خدا
برای پدر شهیدم
پنجره ای به خلوت خدا
 

راستي بالهايت را کجا گذاشتي عزيزم؟

*پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم تو نمیتوانی روی شانه ها من اشیانه بسازی. پرنده گفت: من فرق درخت ها و ادم ها را خوب میدانم. اما گاهی پرنده ها و ادم ها را اشتباه میگیرم. انسان خندید و به نظرش این خنده دارترین اشتباه ممکن بود.

پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟ انسان دوباره خندید. پرنده گفت نمیدانی چقدر جای تو خالی است… انسان نخندید.

انگار ته ته دلش چیزی را بخاطر اورد. چیزی که نمیدانست چیست. یک اوج دوست داشتنی. پرنده گفت غیر از تو ، پرنده های دیگری را هم میشناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای یک پرنده ضرورت است اما اگر تمرین نکند فراموش میشود. پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد تا اینکه چشمش به یک ابی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ بالای سرش ، آسمان بود…

چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج میزد…

آن وقت خدا بر شانه های کوچک انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی. راستی عزیزم؛ بالهایت را کجا جا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و جای خالی چیزی را احساس کرد. آن وقت رو به خدا کرد و گریست….*

|+|
نوشته شده توسط دخترت در پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385 و ساعت 23:45
 

       تبریک به مناسبت:آغاز هفته وحدت

                          میلاد  حضرت  محمد (ص)

                         میلاد امام جعفرصادق (ع)

            ..وموفقیت ایران دردستیابی به انرژی هسته ای

|+|
نوشته شده توسط دخترت در شنبه بیست و ششم فروردین 1385 و ساعت 23:39
 

خداوندا عشق تو سیراب کننده تمام عشقهاست

خداوند نوریست ابدی اگر بتوانی او را ببینی هرگز به تاریکی نمیرسی
خداوند را به یاد داشته باش تا بدی ها از یادت برود
حقیقت چیزی است واقعی تا با تو نباشد باور نمیکنی
از خداوند بخواه ، چون تنها اوست بخشنده
از خداوند بگو ، از نعماتش ، گذشتنش ، بخشش و مهربانیش تا کلامت پاک بماند
با او باش تا با تو باشد
شاکرش باش تا لطفش را ببینی
خوب باش تا خوبیهایش را ببینی
عجول مباش که همه چیز بعد از صبوریست
خداوندا عشق تو بزرگترین سرمایه جاودانه زندگیست
خداوندا عشق تو سیراب کننده تمام عشقهاست
زندگی جامیست زرین از طلا اگر بلد باشی چگونه بازی کنی همیشه در دست توست

                           خوب بودن کمال خدا شناسیست      و خوب بودن کمال حد خدایست

|+|
نوشته شده توسط دخترت در سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385 و ساعت 22:30
 

وداع با غم

 

عشق من آغا زی را میمانست بی انجا م

شور من دریائی بود پر تلا تم

صداقتم کوهی بود استوا ر

بی قراری هایم ؟ آه ......

 برای قراری بود که

با من نداشتی !!!

نمیدانم ، ا ز کجا آغاز شد

نمیدانم ، چرا آغا ز شد

لیک میدانم ! تو در چشمان من

عشق آ ب بودی ، در کویر بی آبی ها

عطش جگر سوخته ا م هوا ی اقیانوس

داشت نه سرا ب !

یادت هست ؟  برا یت از تک درخت

کاج گفته بودم

ا ز ا و که هر روز تنهائی اش را ا ز پشت پنجره

به سوگ مینشینم و دست غریبی ما را

به خویشاوندی هم میخواند

یادت هست ؟ ا ز قار قار مرغان دریا ئی

که بی خوابی هایم را آشفته میکردند

گفته بودم که ما هر د و مرغکا ن بارا ن زده

و بی کنا میم ، برهوت بی عشقی ها را

یادم هست گفته بودی ، تو اند ر نظرم

در یائی هستی خروشا ن و بی قرا ر

گفته بود ی ، در من حلول کرده ائی

بدانسا ن که چشمه ائی در دریا

و کیست که زلال چشمه را از آ بی دریا باز شناسد ؟

گفته بود م که من از شرقی ترین زاویه ای

سر زمین عشق می آیم

و شا هین عشق را د ر ا وج پروا ز میخواهم

گفته بودی که عشق من نیز در مدار شرق ا ست

و آسمان را دوست میدارم

و اما ...............

......................

حالا ! کاج باز تنهای تنهاست

قار قار مرغان دریائی

باز آشفته ام میکند

مرغک باران زده

در فکر آشیانه بیابان مرگ شد

و دریا بعد از طوفان

آرامء آ رام است

تو نیز به زمین و زمینیا ن پیوستی

و من نیز بر آ ن سرم که

از غرب وحشت

به شرق اندوهم با ز گردم

خدا حافظ ای عزیز

ای غم !!!   

|+|
نوشته شده توسط دخترت در پنجشنبه هفدهم فروردین 1385 و ساعت 23:6
 

عاقبت...!

شكر داشته ها

 

من نميگويم كه تو بايد آنچه را مي گويم باور كني . نه ، فقط گوش بده ، و زيبايي گوش دادن خالص همين است : اگر تماما گوش بدهي ، هر آنچه كه درست است وارد قلبت مي شود ... ذهن كر است . تظاهر به گوش دادن مي كند ، ولي هرگز گوش نمي دهد . ذهنت را كنار بگذار و بگذار قلبت به من گوش بدهد .

 

تمام داشته هاي ما هدايايي هستند كه ما نه تنها براي بدست آوردنشان زحمتي متحمل نشده ايم بلكه شايستگي آنها را نيز نداشته ايم. آيا هرگز به زيبايي غروب آفتاب انديشيده اي ؟ آيا لياقتش را داري ؟ ( شايد طلوعي ديگر است )  آيا هيچگاه به نغمه ي دلنشين فاخته اي كه از دور دست به گوش ميرسد فكر كرده اي ؟ آيا استحقاق آن را داري ؟ براي داشتن نسيمي كه از ميان شاخ و برگ درختان كاج مي وزد و يا رودي كه رقص كنان به سوي اقيانوس در حركت است و يا آسمان زيباي پر ستاره ، چه كرده اي ؟در حقيقت ما سزاوار اين همه نعمت نبوده ايم و برايش بهايي نپرداخته ايم . آن لحظه كه انسان بپذيرد علي رغم داشتن شايستگي ، باز هم صاحب چنين نعمت هايي است ، روح حق شناسي در او زنده مي گردد و آگاهانه ايمان مي آورد . در اين هنگام است كه انسان احساس مي كند بايد سپاسگزار دستان نامرئي و ناشناخته اي باشد كه چنين زيبائي هاي وصف ناپذيري را به هستي ارزاني داشته است . همين شكر گزاري است كه انسان را مومن مي سازد : نه گرويدن صرف به مسيحيت ، هند و يا هر دين ديگري .

 

عظمت تو بر باورهاي توست

 و نهفته در در وجودت

 

بيشترين سختي هاي زندگي در اينست که ميکوشيم از حقيقت آن بگريزيم

******

روزگار سختی است ...........!

 آدمها خشكند ... حقايق تلخند ..... روياها شوكران !

 جوی های روان تنگ اند و درختان قطور ضعيف !

 خورشيد گرم است و سوزان .. ماه بی خيال و فروزان !

 می دانم . من می دانم . تو هم می دانی ... همه می دانند ... روزگار عجيبی است !

انسانها در ميان خرابه هايی که زيبايشان می نامند می زیند و به آن عشق می ورزند .

 و اينچنين بر حقارت خود دامن می زنند ...

 و من به دور از هياهوی آدمک های دل خوش ... همچنان در خود فرو می روم .

 هر چه بيشتر در ميانشان می زيم دورتر می شوم و غربيه تر ! 

 آری ... معصوميت كودكيهايم گم شده است ،

 اما من هنوز هم همان كودك عاشقم  و ساده دل !

 و همچنان در انتظار ،

 در انتظار ظهور باغی از جنس اقاقی ،

 كه مرا از خود و خويشتن ها برهاند  و به سر منشا خود بازگرداند .

 و  رسیدن به خدایی که در این نزدیکیست ...

 من اينجا تنها ماندم ،

 خدایا مرا به بغضی که از تو می شکند بسپار ،

 مرا به باد های تندِ رهاکننده ی گويا ...  مرا تا هميشه به باران شوينده بسپار .

 پروردگارا ، انتظار سخت ترين مجازاتی است كه برایم در نظر گرفته ای !

 مرا ...... ببـــــــر . 

 

|+|
نوشته شده توسط دخترت در چهارشنبه نهم فروردین 1385 و ساعت 23:39
 
دنيا كه اينجوری نميمونه هميشه
يه روز ميای ميگم نميخوام و نميشه
خيال نكن هميشه دلم برات ميميره
يه روزی برميگردی كه ديگه خيلی ديره

يه روز ميای سراغم كه خيلی وقته رفتم
هزار هزار بهونه از اون نگات گرفتم
اين روزارو يادت باشه كه يه وقت نگی نگفتی
اون روزا دور نيست كه به ياده من بازم نيفتی

يه وقتی برميگردی كه فايده ای نداره
هر چی سرم آوردی دنيا سرت مياره
يه وقتی برميگردی كه فايده ای نداره
هر چی سرم آوردی دنيا سرت مياره
|+|
نوشته شده توسط دخترت در دوشنبه هفتم فروردین 1385 و ساعت 0:9